تبليغاتX
تازه سخن

شب بخیر

دوشنبه یکم اسفند 1390
GOOD NIGHT
by Wilhelm Müller
 
I came as a stranger
as a stranger now I leave 
The flowers of May once
welcomed me warmly
a young girl spoke of love 
her mother even of marriage
Now all is bleak--the pathway covered with snow
The time of departure is not mine to choose 
I must find my way alone in
this darkness
With the shadow of the moon at my side 
I search for traces of
wildlife in the white snow
Why should I linger and give them reason to send me away? 
Let stray hounds
howl outside their master's house. 
Love likes to wander from one to another
as if God willed it so 
My darling, farewell
A quiet step, a careful shutting of the door so your sleep is not disturbed
and two words written on the gate as I leave, "Good night
to let you know I
thought of you


شب بخیر

چون بیگانه ای آمدم 
واکنون همچون بیگانه ای میروم.
روزی گلهای ماه می بگرمی پذیرایم شدند
دختری جوان از عشق
ومادرش از وصلت دم می زد.
اکنون همه چیز فراموش شده
 ومعبر پوشیده از برف ست.
محروم از حق انتخاب لحظه ی عزیمت
باید بتنهایی راه خودرا در تاریکی بیابم.
 سایه ی ماه را در کنار دارم 
و رد پای ددان رادر برف سفید می جویم.
درنگ چرا؟
که برای دور کردنم دلیلی به دستشان دهم؟
بگذار سگان ولگرد بر گردشان حلقه زنند
و بیرون از عمارت اربابی شان زوزه سر دهند.
عشق دوست دارد مابین دو تن پرسه زند
تو گویی خدا هم چنین می خواست.
عزیزکم بدرود،
(گامی آهسته
وبستن دربادقت تمام
مبادا که خوابت آشفته شود)
و جون ترکت میکنم 
برروی در مینویسم:
"شب بخیر"،
تا بدانی به فکرت بودم.
"ویلهلم مولر"
"مترجم: فخری" 

 

دوشنبه چهاردهم آذر 1390
خشکسالی


خشکسالی از میوه و رویای ما

رخت بر بسته بود

آن طرف آتش مانده بودم

چهره ی تو را مرور می کردم

تو گفتی-من گفتم

شب را بر سینه ی من آویختند

بوته های اطلسی را

بر سینه ی من کاشتند

اساطیر از من فاصله می گرفتند

کلمات مرا در عطر صبحکاهی خود

غرق می کردند

این شعله ی کبود

این ساعت که در آفتاب غروب

ذوب می شد

همه و همه

نشانه از صبح چهار شنبه ی خجسته داشت

خون زخم ما که بند آمد

از جای آن جراحت و زخم

رویا فوران کرد

من نمی توانستم این رویا را

مهار کنم

پس زخم و جراحت را

فراموش کردیم

فراموشی پس از زخم

زخم پس از فراموشی

این همه ی روز ما بود

بگذریم

وقت ناهار است.

"احمدرضا احمدی - از کتاب عزیز من"


DROUGHT

Drought, from our fruit and dream

had gone

I had remained at the other side of the fire

Reviewed your face

You said-I said

Night was hanged on my chest

Bushes of petunia

 Were planted on my chest

Myths kept aloof from me

,Words, in their morning smell

Drowned me

This livid flame

This clock

Which, in the sunset beams melted

all and all

Signified to the blessed wednesday morning

When our wound stopped bleeding

From its spot

Dream spewed

I

Could not control this dream

So, we forgot the wound

Oblivion after wound

Wound after oblivion

This all, was our day

By the way

.It is lunch time


"POET: AHMAD REZA AHMADY-FROM: MY DEAR"

"TRANSLATOR: FAKHRY

 

برو

چهارشنبه بیستم مهر 1390


برو

اگرفکر می کنی شادی جای دیگریست

اگر من آخرین اتفاق بد تو بوده ام...


نه ستاره روشن خواهد شد

و نه خورشید شعله اش کم


نه آثار انگشتانم عوض خواهد شد

و نه سر نوشت


اما به یاد بیاور

بدون تو

تنها چیزی که داشتم

سرم میان دستهایم بود...


"علی شفیعی -  زیبایی نگرانم میکند"


Go

If you think happiness is elsewhere

...If I've been your last bad incident

Neither star will be brightened

Nor sun blaze lessened


Neither my fingerprint will be chenged

Nor fate


But remember

Without you

The only thing I had

...Was my head between my hands

"POET; ALI SHAFI'EE-beauty worries me"

"Translator : FAKHRY"





ادامه مطلب
 

یکشنبه نهم مرداد 1390
با این حال

خیابانی که قرار بود ما را به هم برساند

بین خانه ی من و تو فاصله انداخت

بینِ پنجره هامان نه...

با این حال،

شب ها که تو پنجره را باز می کنی،

در خانه ی من روز است و من خوابم!

همیشه

نیمی از خیابان در امید و

نیمی در تردید می گذرد.

"محمد جواد آسمان"


YET

,The street which was to take us to each other

Left a space between my home and yours

...Between our windows, not

,Yet

,At nights when you open the window

!It is day in my home and I am asleep

Always

Half of the street in hope and

.The other half passes in doubt


POET: MOHAMMAD JAVAD ASMAN

TRANSLATOR: FAKHRY





 

دوست می دارمت

پنجشنبه پنجم خرداد 1390
 




 
by Sara Teasdale
I LOVE YOU
When April bends above me
And finds me fast asleep,
Dust need not keep the secret
A live heart died to keep.

When April tells the thrushes,
The meadow-larks will know,
And pipe the three words lightly
To all the winds that blow.

Above his roof the swallows,
In notes like far-blown rain,
Will tell the little sparrow
Beside his window-pane.

O sparrow, little sparrow,
When I am fast asleep,
Then tell my love the secret
That I have died to keep.
دوست می دارمت

آنگاه که آوریل به من رو می آورد
و می فهمد که در خوابی عمیقم،
به غبار بگویید
نیازی نیست رازم را بپوشاند،
چون دلی جان باخت تا آن را مخفی کند.
وقتی آوریل این را به باسترکها بگوید
مرغان دریایی هم خواهند شنید
وآن سه واژه را با لطافت صفیر خواهند کشید
تا بادها آن را بدمند.
و گنجشکان
بر بام خانه اش،
چون زمزمه باران در دوردستها،
آن را برای گنجشکی کوجک
باز خواهند گفت
که کنار قاب پنجرهِ اونشسته است.
آه گنجشک، ای گنجشک کوچک
آنگاه که در خوابی عمیقم
رازم را برای عشقم بازگو
همان رازی که
جان بر سرش باختم.

"شاعر: سارا تیسدل"
"مترجم: فخری"
 

مستانه شو

دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390

 











You have to be always drunk. That's all there is to it—it's the only way. So as not to feel the horrible burden of time that breaks your back and bends you to the earth, you have to be continually drunk.

But on what? Wine, poetry or virtue, as you wish. But be drunk.

And if sometimes, on the steps of a palace or the green grass of a ditch, in the mournful solitude of your room, you wake again, drunkenness already diminishing or gone, ask the wind, the wave, the star, the bird, the clock, everything that is flying, everything that is groaning, everything that is rolling, everything that is singing, everything that is speaking. . .ask what time it is and wind, wave, star, bird, clock will answer you: "It is time to be drunk! So as not to be the martyred slaves of time, be drunk, be continually drunk! On wine, on poetry or on virtue as you wish."

مستانه شو

باید که مدام مست باشی

این تنها راه ست، تنها راه ممکن.

اگر می خواهی بار وحشتناک و کمر شکن زمان

 که پشتت را خم می کند، حس نکنی

باید که مدام مست باشی.

ولی مست از چه؟

شراب، شعر، یا نیکی؟

از هر چه که خود می پسندی،

اما مست باش.

واگر زمانی

بر پلکان قصری،

 روی چمن سر سبز پناهگاهی،

و یا در خلوت محزون اتاقت

دوباره هشیار

و  از مستی به در شدی،

بپرس از باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت،

از هر چه در پرواز ،

در فغان و در گذر ست،

هر چه که آوازی بر لب

و یا سخنی برای گفتن دارد...

بپرس که اکنون چه وقت ست،

و باد، موج، ستاره، پرنده و ساعت

پاسخ ت خواهند داد:

"کنون زمان مستی ست

و گر خواهی که از جملهِِ بردگان کشته شدهِ زمان نباشی

مست باش،

مدام مست باش

مست از شراب، شعر، نیکی،

از هر چه که خود می پسندی."

"شاعر: شارل بودلر"

"مترجم: فخری"


 



 

عواطف دیرین

شنبه چهاردهم اسفند 1389


EARLY AFFECTION
by George Moses Horton

I lov'd thee from the earliest dawn, 
When first I saw thy beauty's ray,
And will, until life's eve comes on,
And beauty's blossom fades away;
And when all things go well with thee,
With smiles and tears remember me.

I'll love thee when thy morn is past,
And wheedling gallantry is o'er,
When youth is lost in ages blast,
And beauty can ascend no more,
And when life's journey ends with thee,
O, then look back and think of me.

I'll love thee with a smile or frown,
'Mid sorrow's gloom or pleasure's light,
And when the chain of life runs down,
Pursue thy last eternal flight,
When thou hast spread thy wing to flee,
Still, still, a moment wait for me
  
I'll love thee for those sparkling eyes,
To which my fondness was betray'd,
Bearing the tincture of the skies,
To glow when other beauties fade,
And when they sink too low to see,
Reflect an azure beam on me.
عواطف دیرین
تورا از آغازین لحظهء روز
که نخستین انوارِ زیباییت را دیدم
تا واپسین هنگام
که شکوفهء زیبایی رنگ می بازد
دوست می دارم.
آن زمان که دنیا به کام توست
با اشکها و لبخندها
 مرا به یاد آور.

تورا دوست دارم
آنگاه که ایامت سپری می شود
و اغواگریهای جسورانه ات پایان می پذیرد،
وقتی جوانی در هجومِ سالخوردگی گم می شود
و دیگر زیبایی توان ِفزونی ندارد،
آنگاه که سفر زندگی با تو پایان می پذیرد،
آه، با نگاهی به گذشته مرا بخاطر آور.

تو را با اخم یا لبخند،
غرق در ابرِ اندوه یا نورِ شعف دوست دارم.
آنگاه که زنجیرهء زندگی
در پئ واپسین گریزت تحلیل می رود
و آن دم که بالِ فرار گشودی،
لختی آرام و خموش برایم درنگ کن.

تو را برای درخشش چشمانت
که به شوقم خیانت کرد دوست دارم
چشمانی با ته رنگی از آسمانها
که چون زیباییهایِ دیگر کم فروغ شوند، می درخشند
و چون فرو می افتند که نظاره کنند
پرتوی لاجوردی بر من می افکنند.

 "شاعر:جورج موسی هورتن"
"مترجم:فخری"


 
 

دنیا

جمعه هشتم بهمن 1389
God's World
by Edna St. Vincent Millay

O world, I cannot hold thee close enough!
Thy winds, thy wide grey skies!
Thy mists that roll and rise!
Thy woods, this autumn day, that ache and sag
And all but cry with colour! That gaunt crag
To crush! To lift the lean of that black bluff!
World, World, I cannot get thee close enough!
Long have I known a glory in it all,
But never knew I this
Here such a passion is
As stretcheth me apart. Lord, I do fear
Thou'st made the world too beautiful this year.
My soul is all but out of me, let fall
No burning leaf; prithee, let no bird call.


دنیا

تو ای دنیا
توان آن ندارم که تنگ در آغوشت گیرم
بادهایت، آسمانِ کبودِ فراخت
مِه ت که فرو می غلطد و بر می خیزد
جنگلهایت، این روزِ خزان
که رنجورست و خمیده،
همگی گریه ای از رنگ سر می دهند. 
آن صخره نحیف خرد می شود
تا ضعف پرتگاه سیاه را مرتفع سازد.
دنیا! دنیا! نمی توانم تنگ در آغوشت گیرم
دیر زمانی 
در تمام اجزایت شعفی حس می کردم
ولی هرگز این را درک نکرده بودم;
 شوقی را که اینک در آن یافته ام
 اجزای وجودم را از هم خواهد پاشید.
خدای من! این سال را چنان زیبا ترسیم کرده ای
که هیبت ش مسحورم ساخته.
کنون که روحم از سیطره من خارج ست
مخواه برگ سوزانی فرو افتد
و 
پرنده ای نغمه سر دهد.

شاعر: "ادنا سنت وینسنت میلِی"
مترجم: "فخری"

 

سرود نیایش

سه شنبه سی ام آذر 1389

Te Deum
by Charles Reznikoff

Not because of victories
I sing,
having none,
but for the common sunshine,
the breeze,
the largess of the spring.

Not for victory
but for the day's work done
as well as I was able;
not for a seat upon the dais
but at the common table

سرود نیایش
آواز می خوانم،
نه برای پیروزی ها
نه،
که هیچ بهره ای ندارم از آن.
می خوانم برای آفتاب و نسیم
و سخاوت بهار
که با هم قسمت می کنیم.


نه برای خاطر پیروزی،
نه،
برای تکالیفِ انجام داده
و به خاطر توانایی ام.
نه به دلیل منزلتی رفیع،
 نه،
 به خاطر سفره ای مشترک که با هم داریم.

"شاعر: چارلز رزینکف"
"مترجم: فخری"
 

چکامه / Idyll

یکشنبه هفتم آذر 1389
Idyll 
by Siegfried Sassoon

In the grey summer garden I shall find you 
With day-break and the morning hills behind you. 
There will be rain-wet roses; stir of wings; 
And down the wood a thrush that wakes and sings. 
Not from the past you'll come, but from that deep 
Where beauty murmurs to the soul asleep: 
And I shall know the sense of life re-born 
From dreams into the mystery of morn 
Where gloom and brightness meet. 
And standing there Till that calm song is done, at last we'll share 
The league-spread, quiring symphonies that are 
Joy in the world, and peace, and dawn’s one star

چکامه

با طلوع روز
در باغ خاکستری تابستان می یابمت
و تپه های صبح زده پشت سرت.
 رزهای باران خورده آنجا خواهند بود،
  و جوش و خروش بالها.
 در پایین جنگل دخترکی آوازه خوان، ترانه بیداری را ترنم می کند.
و تو خواهی آمد،
 نه از گذشته 
که از اعماق،
همانجا که زیبایی، روح خفته را  می نوازد
و من خواهم دانست
حس زندگی دوباره از رویا،
 در کالبد سحرگاه،
آنجا که نور و ظلمت تلاقی می کنند،
 سر خواهد زد .
و ما تا پایان ترانه همچنان ایستاده،
سرانجام با آهنگ موزون طبیعت
که شور و قرار در جهان می افکند
 سهیم می شویم
و
ستاره ای طلوع می کند.

"شاعر: سیجفراید ساسون"
"مترجم: فخری"
 

پیج رنک

آرایش

طراحی سایت